0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۴۳
جمعه 30 بهمن 1394  9:33 AM

من دل به ننگ دارم و از نام فارغم

ترک مراد کردم و از کام فارغم

خلق از برای دانه به دام اوفتاده، من

در دانه دل نبستم و از دام فارغم

دربان اگر نمی‌دهدم بار، دل خوشم

سلطان اگر نمی‌کند اکرام فارغم

فارغ نشستن تو به ایام ساعتیست

آن کس منم که در همه ایام فارغم

خامی اگر ز دور خیالی همی پزد

من سوختم ز پخته و از خام فارغم

کس چون کند ز بهر سرانجام ترک جام؟

جامی بده، که من ز سرانجام فارغم

ای باد صبح‌دم، ز سر کوی آن نگار

بویی به من رسان، که ز پیغام فارغم

گر می‌زند معاینه شمشیر، حاکمست

ور می‌دهد مکابره دشنام، فارغم

گر اوحدی ز سرزنش عام خسته شد

من خاص دوست گشتم و از عام فارغم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها