0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۳۵
جمعه 30 بهمن 1394  9:32 AM

مرا مجال نباشد که: یار او باشم

مگر همین که: به دل دوستار او باشم

اگر بهر دو جهانش بها کنم یک موی

هنوز در دو جهان شرمسار او باشم

مرا به زهد و نماز و ورع چه میخوانی؟

بهل، که عاشق مسکین زار او باشم

چو خاک بر درش افتاده‌ام بدان امید

که: او گذر کند و در گذار او باشم

گمان مبر که: کنم رغبت بهشت مگر

به شرط آنکه هم اندر جوار او باشم

ز خون دیده کنارم پرست هر دم و نیست

امید آنکه دمی در کنار او باشم

دیار خویش رها کرده‌ام بدان سودا

که چون اجل برسد در دیار او باشم

کفن سیاه کنم روز مرگ، تا باری

پس از وفات همان سوکوار او باشم

کجا به اوحدی امید در توانم بست؟

من شکسته که امیدوار او باشم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها