0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۲۶
جمعه 30 بهمن 1394  9:30 AM

مست آمدم امشب، که سر راه بگیرم

یک بوسه به زور از لب آن ماه بگیرم

دانم که: دهد عقل نکوخواه مرا پند

لیکن عجب ارپند نکوخواه بگیرم

تا هیچ کسم راز دل ریش نداند

این اشک روان بر رخ چون کاه بگیرم

هر چند بکوشید که بیگاه بیاید

من نیز بکوشم که ز ناگاه بگیرم

گر زانکه به بالای بلندش نرسد دست

در دست کنم زلفش و کوتاه بگیرم

از چاه ز نخ گر ندهد آب، چو دزدان

بر قافلهٔ عشق سر چاه بگیرم

دست ار به رکابش نتوانیم رسانید

باشد که عنان دل گمراه بگیرم

زان ساعد و زلف ار کمری سازم و طوقی

تاج از ملک و باج سر از شاه بگیرم

با اوحدی ار حیلت روباه کند خصم

من نیستم آن شیر که روباه بگیرم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها