0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۲۰
جمعه 30 بهمن 1394  9:29 AM

من از پیوستگان دل غریبی در سفر دارم

که بی‌او آتش اندر جان و ناوک در جگر دارم

ز حال خود خبر دارم نکرد آن ماه و زین غصه

حرامست ار ز حال خود سر مویی خبر دارم

مرا تا او برفت از در نیامد در نظر چیزی

بجز عکس خیال او، که پیش چشم تر دارم

ز بیم آنکه چشم من ببیند روی غیر او

نمی‌یارم که از خلوت زمانی سر بدر دارم

به حکم آنکه جای او قمر می‌بیند از گردون

من محروم سر گردان عداوت با قمر دارم

مرا امروز بگذارید همراهان، درین منزل

که من، حال، ز آب دیده سیلی بر گذر دارم

مپرس، ای اوحدی، کز چه دلت عاقل نمیگردد؟

حدیث عقل فردا کن: که امشب دردسر دارم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها