0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۰۸
جمعه 30 بهمن 1394  9:27 AM

به یک نظر چو ببردی دل زبون ز برم

چرا به دیدهٔ رحمت نمی‌کنی نظرم؟

به تن ز پیش تو دورم، ولی دلم بر تست

نگاه دار دلم را، که سوختی جگرم

روا مدار که: با دشمنان من شب و روز

تو جام بر لب و من بی‌لب تو جامه درم

بدان صفت زده‌ای خیمه بر دلم شب و روز

که سال و ماه تو گویی به خیمهٔ تو درم

ز هر چه خلق بگویند و هر سخن که رود

به جز حدیث تو چیزی نمی‌کند اثرم

به ترک آینه گفتم چو عاشق تو شدم

ز بیم آنکه مبادا به خویشتن نگرم

شنیده‌ام که: ترا با شکستگان کاریست

بدان نشاط و هوس دم بدم شکسته‌ترم

خیال بود که: وقتی به رغم بدگویان

شب فراق به پرسش در آمدی ز درم

کنون ز نیمه ره او نیز باز می‌گردد

که راه سیل گرفتست از آب چشم ترم

چه جور ازین بتر آخر؟ که از برای یکی

به پیش تیر جفای هزار کس سپرم

دلت ببخشد و بر حال من نبخشی تو

ز آه اوحدی ار بشنوی شبی خبرم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها