0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۰۴
جمعه 30 بهمن 1394  9:26 AM

آن تخم، که در باغ وفا کاشته بودم

شد خار دلم، گر چه گل انگاشته بودم

خون جگرم خورد و بلای دل من شد

یاری که به خون جگرش داشته بودم

پنداشتم آن یار به جز مهر نورزد

او خود به جز آنست که پنداشته بودم

گستاخ منش کرده‌ام، اکنون چه توان کرد؟

من بدروم آن تخم که خود کاشته بودم

چاهی که هوس بر گذرم کند ز سودا

شاید که درافتم، که نینباشته بودم

هر حرفی از آن دیدم و خطیست به خونم

بر لوح دل آن نقش که بنگاشته بودم

سیلاب فراق آمد و نگذاشت که باشد

از اوحدی آن مایه که بگذاشته بودم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها