0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۹۲
جمعه 30 بهمن 1394  9:24 AM

معراج ما به روح و روان بود صبح دم

دیدار ما به دیدهٔ جان بود صبح دم

آن دلفروز پرده برانداخت همچو روز

از چشم غیر اگرچه نهان بود صبح دم

چون فکرتم ز انفس و آفاق در گذشت

پرواز من برون ز جهان بود صبح‌دم

با جبرئیل عقل روانم، که شاد باد،

از رفرف دماغ روان بود صبح دم

جایی رسید فکرم و بگذشت، کندرو

روح‌القدس کشیده عنان بود صبح دم

طاوس جانم از هوس منتهای وصل

بر شاخ سدره جلوه کنان بود صبح دم

دریافتم ز قرب مکانی و منزلی

کان جانه منزل و نه مکان بود صبح دم

اندیشها که وهم هراسنده کرده بود

با شوق گفتنم نه چنان بود صبح‌دم

و آن سودها که نفس هوس پیشه جمع داشت

در کوی عشق جمله زیان بود صبح دم

او خود ثنای خود به خودی گفت: کاوحدی

از وصف حال کند زبان بود صبح‌دم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها