0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۶۵
جمعه 30 بهمن 1394  9:16 AM

مستم از بادهٔ مهر تو، مرا مست مهل

رفتم از دست، دمی دست من از دست مهل

دل ز شوق می لعل توچو خون شد مپسند

پشتم از بار غم هجر تو بشکست، مهل

باز می‌بینم همدست رقیبان شده‌ای

گر از آن دست نه‌ای کارم ازین دست مهل

چون نداری گل وصلم، به کفم خار جفا

گر غم هجر تو اندر جگرم خست، مهل

گر خدنگی زند آن غمزهٔ جادو مگذار

ور خطایی کند آن نرگس سرمست مهل

دل به نزد تو فرستادم و گفتی: بس نیست

اوحدی را ز جفا همچو زمین پست مهل

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها