0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۴۶
جمعه 30 بهمن 1394  9:12 AM

گفتم: به چابکی ببرم جان ز دست عشق

خود هیچ یاد و هوش نیاورد مست عشق

صد گونه مرهم ار بنهی سودمند نیست

آنرا که زخم بر جگر آمد ز شست عشق

گفتیم: دل ز عشق بپرداختیم و خود

هر روز بیش می‌شود این جا نشست عشق

هر چند سر کشیدم ازین عشق سالها

هم زیر پای کرده مرا زور دست عشق

ایزد مگر به لطف خلاصی دهد، که راه

بیرون نمی‌بریم ز دیوار بست عشق

ای نیک‌خواه عافیت اندیش خیر گوی،

زین پس مکن نصیحت محنت پرست عشق

پرسیده‌ای که: باده خورد اوحدی؟ بلی

خوردست باده، لیک ز جام الست عشق

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها