0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۴۵
جمعه 30 بهمن 1394  9:12 AM

مردی به هوش بودم و خاطر بجای خویش

ناگاه در کمند تو رفتم به پای خویش

صدبار گفته‌ام دل خود را بدین هوس:

کای دل به قتل خویشتنی رهنمای خویش

وقتی علاج مردم بیمار کردمی

اکنون چنان شدم که ندانم دوای خویش

باشد بجای خویش اگرم سرزنش کنی

تا پیش ازین چرا ننشستم بجای خویش؟

پیش تو نیست روی سخن گفتنم، مگر

بر دست قاصدی بفرستم دعای خویش

گو: بوسه‌ای بده، لبت ار می‌کشد مرا

باری گرفته باشم ازو خون بهای خویش

ای اوحدی، چو همت او بر هلاک تست

شرط آن بود که سعی کنی در فنای خویش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها