0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۳۵
جمعه 30 بهمن 1394  9:10 AM

نیست عیب ار دوست می‌دارم منش

با چنان رویی که دارد دشمنش؟

دشمن از دستم گریبان گو: بدر

من نخواهم داشت دست از دامنش

از دری کندر شود ماهی چنین

مهر گو: هرگز متاب از روزنش

کس نمیخواهم که گردد گرد او

تا گذار باد بر پیراهنش

آه من گر خود بسوزد سنگ را

باد باشد با دل چون آهنش

عشق را با عقل اگر جمع آورند

سالها با هم نکوبد هاونش

آنکه جز گردنکشی با من نکرد

گر بمیرم خون من در گردنش

گر نسوزد بر منش دل عیب نیست

مردهٔ ما خود نیرزد شیونش

اوحدی، با یار گندم گون اگر

میل داری، خوشه چین از خرمنش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها