0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۳۴
جمعه 30 بهمن 1394  9:09 AM

گر دستها چو زلف در آرم به گردنش

کس را بدین قدر نتوان کرد سرزنش

دیگر بر آتش غم او گرم شد دلم

آن کو خبر ندارد ازین غم خنک تنش!

دستم نمی‌رسد که: کنم دستبوس او

ای باد صبحدم، برسان خدمت منش

آن کو دلیل گشت دلم را به عشق او

خون من شکستهٔ بیدل به گردنش

گر خون دیدها به گریبان رسد مرا

آن نیستم که دست بدارم ز دامنش

دانم که باد را بر او خود گذار نیست

ترسم که: آفتاب ببیند ز روزنش

گر جز به دوست باز کند دیده اوحدی

چون دیدهای باز بدوزم به سوزنش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها