0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۳۱
جمعه 30 بهمن 1394  9:08 AM

دلا، دگر قدم از کوی دوست بازمکش

کنون که قبله گرفتی سر از نماز مکش

بر آستانهٔ معشوق اگر دهندت بار

طواف خانه کن و زحمت حجاز مکش

ز ناز کردن او ناله چیست؟ شرمت باد

ترا که گفت: کزو کام جوی و ناز مکش؟

نسیم باد، بده بوی آن نگار و دگر

مرا در آتش اندوه در گداز مکش

ز من به حلقهٔ آن قبلهٔ طراز بگوی

که: بیش بر رخم از خون دل تراز مکش

چو بوسه نمی‌دهی رخ به عاشقان منمای

چو دانه نیست درین عرصه دام باز مکش

ازین سپس که ببینم بخواهمش گفتن

که: پرده بر رخت، ای یار دلنواز مکش

کشیدم آن سر زلف دراز را روزی

به طیره گفت که: اوحدی، دراز مکش

گرت خزینهٔ محمود نیست درست طمع

دلیر در شکن طرهٔ ایاز مکش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها