0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۲۷
جمعه 30 بهمن 1394  9:07 AM

جفت شادیست بعید، آنکه تو داری شادش

مقبل آنست که آیی به مبار کبادش

دلم از شوق تو شب تا به سحر نعره زنان

تو چنان خفته که واقف نه‌ای از فریادش

از من خسته لب لعل تو دل خواسته بود

کام دل تا ندهد دل نتوانم دادش

آدمی باید و حوای دگر دوران را

که دگر مثل تو فرزند بباید زادش

تن من شد ز تمنای سر کوت چو خاک

وقت آنست که همراه کنم با بادش

دوستی را که مه وصال به اندیشهٔ تست

کی توان گفت که: یک روز می‌آور یادش؟

در دل آن خانه که کردم به وفای تو بنا

موج توفان قیامت نکند بنیادش

اوحدی، با غم شیرین‌دهنان زور مکن

کین نه کوهیست که سوراخ کند فرهادش

آهنین پنجه اگر کوه ز جا برگیرد

نکند فایده بر سنگدلان پولادش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها