0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۰۷
جمعه 30 بهمن 1394  9:02 AM

منم غریب دیار تو، ای غریب‌نواز

دمی به حال غریب دیار خود پرداز

بهر کمند که خواهی بگیر و بازم بند

به شرط آنکه ز کارم نظر نگیری باز

گرم چو خاک زمین خوار می‌کنی سهلست

چو خاک می‌کن و بر خاک سایه می‌انداز

درون سینه دلم چون کبوتران بتپد

چه آتشست که در جان من نهادی باز؟

هوای قد بلند تو می‌کند دل من

تو دست کوته من بین و آرزوی دراز!

بر آستین خیالت همی دهم بوسه

بر آستان وصالت مرا چو نیست جواز

هزار دیده به روی تو ناظرند و تو خود

نظر به روی کسی بر نمی‌کنی از ناز

اگر بسوزدت، ای دل، ز درد ناله مکن

دم از محبت او می‌زنی، بسوز و بساز

حدیث درد من، ای مدعی، نه امروزست

که اوحدی ز ازل بود رند و شاهد باز

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها