0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۸۱
جمعه 30 بهمن 1394  8:49 AM

هر که در حلقهٔ زلف تو گرفتار بماند

همچو من سوخته و خسته دل و زار بماند

دل من، کو گرو مهر ببرد از همه کس

از دغا باختن چشم تو عیار بماند

عمر من در سرکار تو رود، می‌دانم

خود پدیدست که: از عمر چه مقدار بماند؟

اگر از پای در آییم به سر باید رفت

ننشینیم که دست طلب از کار بماند

خرقه پوشیده که زنار بیندازد گبر

من به می خرقه گرو کردم و زنار بماند

هیچ شک نیست که: بسیار بماند سخنم

سخن سوختگان بود که بسیار بماند

اوحدی، خون دلت گر بخورد دوست مرنج

تا نگویند که: از یار دل یار بماند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها