0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۳۴
جمعه 30 بهمن 1394  8:48 AM

روز هجران آن نگار این بود

منتهای وصال یار این بود

روی او لالهٔ بهارم بود

عمر آن لالهٔ بهار این بود

هست از اندیشه در کنارم خون

بحر اندیشه را کنار این بود

کرده بودم ز وصل جامی نوش

می‌آن جام را خمار این بود

جان سفر کرد و بر قرار خودی

ای دل بی‌وفا، قرار این بود؟

بار غم بر دلم همی بینی

آخر، ای چشم اشکبار، این بود؟

منم، ای چرخ، زینهاری تو

آن همه عهد و زینهار این بود؟

اختیاری دگر نشاید کرد

چرخ را چون که اختیار این بود

خار و گل با همند، می‌دیدم

گل ز دستم برفت و خار این بود

مرگ ازین دیدها نهان آید

پیش من مرگ آشکار این بود

دل ما از فراق می‌ترسید

چون بدیدیم، ختم کار این بود

اوحدی، بر تو گر جفایی رفت

چه کنی؟ حکم کردگار این بود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها