0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۶۱
جمعه 30 بهمن 1394  8:48 AM

عشق را پا و سر پدید نشد

زین بیابان خبر پدید نشد

جز دل دردمند مسکینان

ناوکت را سپر پدید نشد

همه چیز از تو بود و در همه چیز

جز تو چیزی دگر پدید نشد

خبری شد عیان من از فکر

وز عنایت خبر پدید نشد

هر که پیش تو جان نکرد ایثار

از وجودش اثر پدید نشد

تا تو منظور بیدلان نشدی

هیچ صاحب نظر پدید نشد

اوحدی، چاره‌ای بکن خود را

کز تو بیچاره‌تر پدید نشد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها