0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۶۹
جمعه 30 بهمن 1394  8:48 AM

سحر گه چون نسیم زلف آن دلدار می‌آید

درخت شوقم از برگش به برگ و بار می‌آید

ز توفان خفتگان کوچه را آگاه دار امشب

که سیل گریهٔ این دیدهٔ بیدار می‌آید

حروف نامه‌ام بی‌نقطه آن بهتر که از چشمم

بسست این قطره‌های خون که بر طومار می‌آید

نمی‌آید ز من کاری درین اندوه و سهلست این

گر آن دلدار شهر آشوب من در کار می‌آید

نگارینا، به خاک آستانت فخرها دارم

نمیدانم چرا از من چنینت عار می‌آید؟

اگر بیچاره‌ای نزد تو می‌آید، مکن عیبش

کمندش چون تو در خود میکشی ناچار می‌آید

مپرس از اوحدی حال نماز و صوم و قرایی

که مسکین این زمان از خانهٔ خمار می‌آید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها