0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۲۲
جمعه 30 بهمن 1394  8:46 AM

آنرا که چون تو لاله رخی در سرا بود

میلش به دیدن گل و سوسن چرا بود؟

سرو و سمن به قد تو مانند و روی تو

گر سرو با کلاه و سمن در قبا بود

در پای خود کشی به ستم هر دمی مرا

بیچاره عاشقی که به دست شما بود

با این کمان و دست که ما راست، پیش تو

گر تیر بر نشانه زنیم از قضا بود

باری روا کن از دهن خویش کام من

زان پس گرم به جور بسوزی روا بود

یا زلف را مهل که کند قصد خون من

یا بوسه‌ای بده که مرا خون بها بود

یک دم دلم ز درد تو خالی نمی‌شود

من دل ندیده‌ام که چنین مبتلا بود

گویی: به صبر چاره کن این روز عشق را

آخر به روز عشق صبوری کجا بود؟

نام دوا مبر بر عاشق، که مرگ به

رنجور عشق را که نظر بر دوا بود

گفتی: شنیده‌ام سخن اوحدی، عجب!

کس چشم آن نداشت که گوشت به ما بود

گر زانکه خون من بخوری از تو طرفه نیست

کان کو غم شما خورد اینش سزا بود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها