0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۸۳
جمعه 30 بهمن 1394  8:40 AM

چون عشق در آید، قدم سر بنماند

عشقت به بر آید، چو ترا بر بنماند

توحید به جایی برساند قدمت را

کش نیک و بد و مؤمن و کافر بنماند

آنست ریاضت که: چو زان بوته برآیی

از ذات تو جز روح مصور بنماند

چندین به میسر شدن کار چه نازی؟

آنست میسر که: میسر بنماند

ای سر بگریبان هوس بر زده، می‌کوش

کان دامن آلوده چنان تر بنماند

روح تو چو مرغیست درین راه،چنان کن

کندر گل تشویر تو چون خر بنماند

در حلقهٔ عشق ار نبود نفس ترا راه

هش‌دار! که چون حلقه بر آن در بنماند

آن کس که به زر فخر کند خاک به از وی

آن روز که در کیسه او زر بنماند

ای اوحدی، آن نام طلب دار، که او را

بر جان بنویسند چو دفتر بنماند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها