0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۸۰
جمعه 30 بهمن 1394  8:40 AM

کیست کز آن بت بمن خبر برساند؟

گر نبود نامه‌ای، زبر برساند

گرم روی کو؟ که پیش این نفس سرد

خشک سلامی به چشم تر برساند

بوسه دهم آستین آنکه سر من

باز بر آن آستان در برساند

باد تواند درو رسید، سلامش

من برسانم به باد، اگر برساند

زان سر زلف، ار چه نشنود سخن من

هر چه شنیدست سر به سر برساند

حال بنا گوش او به شرح بگوید

چونکه به گوشم رسد، دگر برساند

بر در شیرین، چو دید حالت فرهاد

قصهٔ افتادن از کمر برساند

کیست که مشتاق را دو دست بگیرد؟

وز پی هجران به یک دگر برساند

دل به صبا دادم و نبرد سلامی

جان بدهم، تا که بی‌جگر برساند

از لبش آن بوی دل شکر چو رسانید

از دهنش نیز گل شکر برساند

باد صبا را هزار بار چو گفتم:

یک سخن اوحدی مگر برساند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها