0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۳
جمعه 30 بهمن 1394  8:37 AM

گل ز روی او شرمسار شد

دل چو موی او بی‌قرار شد

ماه بر زمینش نهاده رخ

چون بر اسب خوبی سوار شد

وانکه دید روی نگار من

ز اشک دیده رویش نگار شد

سر به خاک پایش در افکنم

چون که دست عقلم ز کار شد

می که نوشیدم، آتشی بر زد

غم که پوشیدم، آشکار شد

همرهان من، گو: سفر کنید

کاوحدی به دامی شکار شد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها