0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۸
جمعه 30 بهمن 1394  8:37 AM

دی رفتم اندر کوی او سرمست، ناگه جنگ شد

امروز زانم تنگدل کان جای بر وی تنگ شد

گوید به مستی: سوی من، منگر، مرو در کوی من

باز آن بت دلجوی من، بنگر: چه شوخ و شنگ شد؟

هر دم چو ازینگی دگر خواهد دل ما سوختن

منشان بر آتش خویش را، ایدل، که کار ازینگ شد

پندی که نیکو خواه من، می‌داد بد پنداشتم

تا لاجرم در عشق او نامی که دیدی ننگ شد

رفت آن نگار خانگی در پردهٔ بیگانگی

ای ناله، بر خرچنگ شو، کان ماه در خرچنگ شد

از بس که کردم سرزنش دل را به یاد آوردنش

بیچاره از سرکوب پر حیران و گیج و دنگ شد

جام دلم بر سنگ زد، چون بر دو زلفش چنگ زد

چشمم به خونش رنگ زد، چون روی من بی‌رنگ شد

دارم خیال او به شب، زان بادهٔ رنگین لب

جانم چو زنگی در طرب، زان بادهٔ چون زنگ شد

ای اوحدی، عیبش مکن، گر دل پریشانی کند

کی بی‌پریشانی بود، دل، کو به زلف آونگ شد؟

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها