0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۵
جمعه 30 بهمن 1394  8:33 AM

سوز تو شبی بسازم آورد

وندر سخنی درازم آورد

زان دم که تو روی باز کردی

از هر چه به جز تو بازم آورد

گر تیغ زنند رخ نپیچیم

زین قبله که در نمازم آورد

اقبال به کعبهٔ وصالت

بی‌درد سر مجازم آورد

چون توبهٔ منزل امانی

با بدرقه و جوازم آورد

لطف تو به مکهٔ حقیقت

از بادیهٔ حجازم آورد

آن بخت که دل به خواب می‌جست

بیدار ز در فرازم آورد

این قاعدهٔ نیازمندی

در عهد تو بی‌نیازم آورد

چون دید که: شمع جمع عشقم

اندوه تو در گدازم آورد

گستاخی اوحدی برتو

در غارت و ترکتازم آورد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها