0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۰
جمعه 30 بهمن 1394  8:21 AM

چندان نظر تمام، که دل نقش او گرفت

از وی نظر بدوز چو دل را فرو گرفت

بیرون رو، ای خیال پراکنده، از دلم

از دیگری مگوی، که این خانه او گرفت

ای پیرخرقه،یک نفس این دلق سینه‌پوش

بر کن ز من، که آتش غم در کو گرفت

جانا، تو بر شکست دل ما مگیر عیب

چون سنگ می‌زنی، نبود بر سبو گرفت

گویی که ناقه ختنی را گره گشود

باد صبا، که از سر زلف تو برگرفت

سگ باشد ار به صحبت سلطان رضا دهد

آشفته‌ای که با سگ آن کوی خو گرفت

دل را ز اشتیاق تو،ای سرو ماهرخ

خون رگ برگ فروشد و غم تو به تو گرفت

هر زخم بد، که هست، برین سینه می‌زنی

عشق تو، راستی، دل ما را نکو گرفت

یک شربت آب وصل فرو کن به حلق دل

کو را دگر نوالهٔ غم در گلو گرفت

در صد هزار بند بماند چو موی تو

آن خسته را که دست خیال تو مو گرفت

گوشی به اوحدی کن و چشمی برو گمار

کافاق را به نقش تو در گفت و گو گرفت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها