0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۰
جمعه 30 بهمن 1394  8:17 AM

گر سری در سر کار تو شود چندان نیست

با تو سختی به سری کار خردمندان نیست

گردن ما ز بسی دام برون جست و کنون

سر نهادیم به بند تو، که این بند آن نیست

ای دل، از میل به چاه زنخ او داری

به گنه کوش، که زیباتر ازین زندان نیست

شمس را دیدم و مثل قمرش نور نداشت

پسته را دیدم و همچون شکرش خندان نیست

سنگ جانی، که به سیمین تن او دل ندهد

بیش ازینش تو مخوان دل، که کم از سندان نیست

در جهان نوش لبی را نشناسم امروز

که غلام دهن او ز بن دندان نیست

محتسب را اگر آن چهره در آید به نظر

عذرها خواهد و گوید: گنه از رندان نیست

اوحدی شاد شو از دیدن این روی و مخور

غم بی‌فایده چندین، که جهان چندان نیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها