0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۵
جمعه 30 بهمن 1394  7:53 AM

ای نرگس تو فتنه و در فتنه خوابها

زلف تو حلقه حلقه و در حلقه تابها

حوران جنت ار به کمالت نگه کنند

در رو کشند جمله ز شرمت نقابها

دست قضا چو نسخهٔ خوبان همی نبشت

روی تو اصل بود و دگر انتخابها

گر پرتوی ز روی تو در عالم اوفتد

سر بر کند ز هر طرفی آفتابها

آخر زکوة این همه خوبی نه واجبست؟

منعت که می‌کند که نکردی ثوابها؟

فردا مگر گناه نباشد مرا به حشر

کامروز در فراق تو دیدم عذابها

من می‌کنم دعا و تو دشنام می‌دهی

آری، بر تو کم نبود این جوابها

از اشک دیده بر ورق روی چون زرم

گویی مگر به سیم کشیدند بابها

امشب چنان گریسته‌ام کاشک چشم من

همسایه را به خانه در افکند آبها

برخوان سینه از دل بریان نهاده‌ام

در رهگذار خیل خیالت کبابها

غیری در اشتیاق تو گر نامه‌ای نوشت

شاید که اوحدی بنویسد کتابها

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها