حجاب فقط
سه شنبه 27 بهمن 1394 1:09 AM
فرشته ها سراغش را از خدا گرفتند و خدا نیز در هر بار به فرشتگان اینچنین میگفت:می آید,من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و تنها قلبی هستم که دردهایش را در خود نگه میدارد.
بالاخره گنجشک بر شاخه ی درختی از درختان دنیا نشست.فرشتگان چشم به گنجشک دوختند که چه خواهد گفت ولی چیزی نگفت,خداوند لب به سخن گشود و فرمود:هر چه در سینه ات سنگینی میکند به من بگو.
گنجشک گفت:لانه ای داشتم کوچک که سرپناه بی کسی من بود و آرامگاه خستگی های من,تو همان را نیز از من گرفتی , آن توفان بی موقع چه بود بر من نازل شد؟از خانه ی کوچک و محقرم چه میخواستی؟کجای دنیا را گرفته بود؟و سنگینی بغض نگذاشت که ادامه دهد.
سکوتی در عرش طنین انداز شد.فرشته ها سرشان را به زیر انداختند.
خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود تا تو را شکار کند.من نیز به باد گفتم تا لانه ات را بر سرت واژگون کند و تو نیز بال گشایی و از آنجا دور شوی تا آن مار به تو آسیبی نرساند.
گنجشک نیز خیره به خداوندی خدا بود.
خدا گفت:چه بلاهایی که من به خاطر محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته با من به دشمنی برخاستی.
اشک در چشمان گنجشک جمع شد چیزی در درونش فرو ریخت و آنچنان گریست که صدای گریه هایش در ملکوت خدا پیچید.
****خدا جون ما از حکمتا و مصلحتات بیخبریم اصلا از درکش عاجزیم...قسم به مقربان درگاهت تو این ماه بندگیت ماه رمضون زیبات دستمونو بگیر و از غفلتا و گله های بی مورد به درگاهت درمون بیار.****