0

غزلیات انوری

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸۰
سه شنبه 6 بهمن 1394  6:45 PM

روی تو آرام دلها می‌برد

زلف تو زنهار جانها می‌خورد

تا برآمد فتنهٔ زلف و رخت

عافیت را کس به کس می‌نشمرد

منهی عشق به دست رنگ و بوی

راز دلها را به درها می‌برد

وقت باشد بر سر بازار عشق

کز تو یک غم دل به صد جان می‌خرد

بر سر کوی غمت چون دور چرخ

پای کس جز بر سر خود نسپرد

هست دل در پردهٔ وصل لبت

لاجرم زلف تو پرده‌اش می‌درد

پای در وصل لبت نتوان نهاد

تا سر زلف تو در سر ناورد

گویمت وصلی مرا گویی که صبر

تا دلم آن را طریقی بنگرد

جمله در اندیشه سازی کار وصل

تا تو بندیشی جهان می‌بگذرد

وعده را بر در مزن چندین به عذر

زندگانی را نگر چون می‌برد

گویی از من بگزران ای انوری

چون کنم می‌نگزرد می‌نگزرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها