0

غزلیات انوری

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۹۴
سه شنبه 6 بهمن 1394  6:45 PM

از وصل تو آتش جگر خیزد

وز هجر تو نالهٔ سحر خیزد

سرگشتهٔ عالم هوای تو

هر روز ز عالم دگر خیزد

دیوانهٔ زلف و خستهٔ چشمت

هر فردایی ز دی بتر خیزد

گویی به هلاک جانت برخیزم

برخاسته گیر از این چه برخیزد

هنگام قیام خاک‌پایت را

خورشید فلک به فرق سر خیزد

مه چون سگ پاسبانت ار خواهی

هر لحظه ز آستان در خیزد

ما را ز دهان تنگ شیرینت

زان چه که به تنگها شکر خیزد

کانجا سخن زر به خروارست

وانجا سخنت ازین چه برخیزد

روی چو زرست انوری را بس

وز کیسهٔ او زر این قدر خیزد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها