0

دانيال نبي (ع) هم بند شير در چاه!

 
khodaeem1
khodaeem1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 89277
محل سکونت : خراسان رضوی

دانيال نبي (ع) هم بند شير در چاه!
پنج شنبه 26 آذر 1394  9:08 AM

دانيال نبي (ع) هم بند شير در چاه!
 
مستور/ بني اسرائيل، ضعيف شده بود. بيشتر مردان کشته شده بودند و آناني که مانده بودند، در «بابل»، به خدمت بختنّصر درآمده بودند. همان زبوني و خواري وعده داده شده بود که آنان را زمين گير کرده بود. همان عذابي که وعده اش را ارمياي نبي(علي نبينا و آله و عليه السلام) داده بود.(1) حالا که ارميا(ع) را چندين سال نديده بودند، سراغ دانيال(ع) را مي گرفتند. اگر کسي لايق پيامبري بود، همان دانيال (ع) بود. از معدود بازماندگان هارون، برادر و وصيّ موسي نبي(ع).(2) حالا بعد از 90 سال، مردم از هم مي پرسيدند: «بعني در حمله ي بختنصّر، دانيال زنده ماند؟»
دانيال(ع) ميهمان ناخوانانده ي چاهي در بابل بود.(3) از همان زماني که بختنصر به «اورشليم» حمله کرده بود و او و عزير(ع)، برادرش را اسير کرده بود،(4) ديگر کسي همدم او نبود جز شير گرسنه و نحيفي که اکنون پيش رويش بود.(5)
شير مادّه، از لاغري تمام استخوان هايش پيدا بود؛ موهايش ريخته بود و نا نداشت ناله کند؛ امّا خوي وحشي و گرسنگي بي حدّش هم او را وادار نساخته بود که گوشت تن پيامبر خدا، دانيال(ع) را بجود. روزهای اوّل، خودش را به ديواره ي چاه مي چسباند و از شدّت گرسنگي گل و لاي خيس خورده و بدبوي چاه را به نيش مي کشيد. آنگاه شير مي داد و دانيال(ع) از شير او مي نوشيد. (6) بعد از چند روز، خداوند فرجي رساند.

صداي آهسته اي در دل شب، سکوت چاه را شکست: «دانيال! دانيال!» دانيال(ع) با بي حالي پاسخ گفت: «لبّيک!» و پاسخ شنيد: «خداوند به تو سلام رساند و خواست که به تو غذا برسانم.» و با گفتن اين سخن، با دَلو، مقداري غذا براي زندانيان چاه فرستاد.(7)
دانيال(ع) به غذا نگريست و گريست.
صداي زمزمه اش از چاه به ماه مي رسيد: «سپاس خدايي را که کساني را که او را ياد کنند، فراموش نمي‏کند! سپاس خدايي را که دعاکنندة خود را نااميد نمي‏ کند!
سپاس خدايي که هرکس را بر او توکّل کند، کفايت مي‏کند! سپاس خدايي که هر کس به او اعتماد کند، او را به ديگري محوّل نمي‏نمايد!
سپاس خدايي را که احسان را با احسان جزا ميدهد!
سپاس خدايي که جزاي صبر را با نجات مي‏دهد!
سپاس خدايي که هنگام گرفتاري، مشکلات ما را بر طرف مي‏کند!
سپاس خدايي را که تا آخرين مرحلة نااميدي، به او اعتماد داريم!
سپاس خدايي را که در هنگام بدگماني، به اعمال خود، فقط اميد ما به اوست!»
(8)

دانيال نبي(ع) که بود؟

در ميان قوم بني اسرائيل، پيامبران بسياري براي انذار و بشارت آمدند. از اين ميان، حضرت دانيال نبي(ع)، نامي شناخته شده است که داستان شگرفي دارد. حضرت دانيال(ع) چنانچه اشاره شد از نسل هارون نبي(ع) بود. وقتي که بختنصّر او را در کودکي اسير کرد و 90 سال اسير او بود. وقتي بختنصّر کراماتي از او ديد و فضايل او شنيد و فهميد که او، نبيّ و آزاد کننده ي بني اسرائيل است، او را به چاه انداخت.
پس از گذشت اين مدّت، بني اسرائيل که وعده هاي انبياي پيشين خود را به خاطر داشتند، دچار بلايا و سختي هاي بسياري شدند و در وجود دانيال نبي(ع) به شک افتادند. در همين هنگام، خداوند کريم، رحمي دوباره بر بني اسرائيل کرد و با خوابي که بختنصر ديد، دانيال نبي(ع) از چاه آزاد شد و بني اسرائيل گرد او جمع شدند.(9)

حضرت دانيال نبي(ع)، در تعبير خواب شهرت دارند؛ همچنين از حضرت اميرمؤمنان علي(عليه السلام) حکايات شگرفي از نحوه ي قضاوت ايشان بيان شده است. براي نمونه، حضرت علي(ع) فرمودند که جدا کردن شاهدان و سؤال پرسيدن از آنها به طور جداگانه، طرحي بود که نخستين بار حضرت دانيال نبي(ع) آن را اجرا کردند.(10) بدين ترتيب، اگر شاهدان دروغين بودند و چيزي را با هم هماهنگ کرده بودند، دروغشان آشکار مي شد و حق نمايان مي گشت.
هر چند پيامبران ديگري نيز بعد از دانيال نبي(ع) در ميان بني اسرائيل ظاهر شد، با اين حال از آنجايي که از رسم و نام آن گراميان و برگزيدگان خداوند، مطلبي در دسترس نيست

 
 
 
پي نوشت ها:
1. روايتي بلند از امام صادق(عليه السلام)، قمي، عليبن ابراهيم، «تفسير القمي»، قم، دارالکتاب، چاپ سوم، 1404ق.، ج 1، صص 86-91.
2. حديث بلندي از امام صادق(عليه السلام) خطاب به محمّد بن عمّاره، ابن بابويه، محمد بن على، «کمال الدين»، ترجمه پهلوان، قم، چاپ: اول، 1380 ش. ج‏1 ؛ ص303- 312.
3. همان.
4. همان.
5. همان.
6. روايتي بلند از امام صادق(عليه السلام)، قمي، عليبن ابراهيم، «تفسير القمي»، همان.
7. همان.
8. همان.
9. حديث بلندي از امام صادق(عليه السلام) خطاب به محمّد بن عمّاره، ابن بابويه، محمد بن على، «کمال الدين»، همان.
10. براي مطالعه بيشتر ن. ک به: ابن بابويه، محمد بن على، «ترجمه من لا يحضره الفقيه»، تهران، چاپ اوّل، 1367ش. ج‏4، ص: 26.

 

گفتم که خدا مرا مرادی بفرست ، طوفان زده ام راه نجاتی بفرست ، فرمود که با زمزمه ی یا مهدی ، نذر گل نرگس صلواتی بفرست

تشکرات از این پست
nazaninfatemeh ravabet_rasekhoon bayati0011 ayeneh
دسترسی سریع به انجمن ها