0

خاطرات

 
salma57
salma57
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 35499
محل سکونت : گیلان

قسمت شصت و هشتم: احساست را نشان بده
سه شنبه 1 دی 1394  5:32 PM

 برگشتم بیمارستان ... باهام سرسنگین بود ... غیر از صحبت در مورد عمل و بیمار ... حرف دیگه ای نمی زد ...

هر کدوم از بچه ها که بهم می رسید ... اولین چیزی که می پرسید این بود ...

- با هم دعواتون شده؟ ... با هم قهر کردید؟ ...

 

 

 

تا اینکه اون روز توی آسانسور با هم مواجه شدیم ... چند بار زیرچشمی بهم نگاه کرد ... و بالاخره سکوت دو ماهه اش رو شکست ...

 

- واقعا از پزشکی با سطح توانایی شما بعیده اینقدر خرافاتی باشه ...

- از شخصی مثل شما هم بعیده ... در یه جامعه مسیحی حتی به خدا ایمان نداشته باشه ...

- من چیزی رو که نمی بینم قبول نمی کنم ...

- پس چطور انتظار دارید ... من احساس شما رو قبول کنم؟... منم احساس شما رو نمی بینم ...

 

آسانسور ایستاد ... این رو گفتم و رفتم بیرون ...

 

 

تمام روز از شدت عصبانیت، صورتش سرخ بود ... 

چنان بهم ریخته و عصبانی ... که احدی جرات نمی کرد بهش نزدیک بشه ... 

سه روز هم اصلا بیمارستان نیومد ... تمام عمل هاش رو هم کنسل کرد ...

 

 

 

گوشیم زنگ زد ... دکتر دایسون بود ...

- دکتر حسینی ... همین الان می خوام باهاتون صحبت کنم... بیاید توی حیاط بیمارستان ...

 

 

رفتم توی حیاط ... خیلی جدی توی صورتم نگاه کرد ... بعد از سه روز ... بدون هیچ مقدمه ای ...

- چطور تونستید بگید محبت و احساسم رو نسبت به خودتون ندیدید؟ ... من دیگه چطور می تونستم خودم رو به شما نشون بدم؟ ... حتی اون شب ... ساعت ها پشت در ایستادم تا بیدار شدید و چراغ اتاق تون روشن شد ... که فقط بهتون غذا بدم ... حالا چطور می تونید چشم تون رو روی احساس من ... و تمام کارهایی که براتون انجام دادم ببندید؟ ...

تشکرات از این پست
nargesza
دسترسی سریع به انجمن ها