0

خاطرات

 
salma57
salma57
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 35499
محل سکونت : گیلان

قسمت شصت و سوم: خدای تو کیست؟
سه شنبه 1 دی 1394  5:26 PM

 خنده اش محو شد ... 

- یعنی ... شما از من بدتون میاد خانم حسینی؟ ...

 

 

چند لحظه مکث کردم ... گفتن چنین حرف هایی برام سخت بود ... اما حالا ... 

- صادقانه ... من اصلا به شما فکر نمی کنم ... نه به شما... که به هیچ شخص دیگه ای هم فکر نمی کنم ... نه فکر می کنم، نه ...

 

 

بقیه حرفم رو خوردم و ادامه ندادم ... دوباره لبخند زد ... 

- شخص دیگه که خیلی خوبه ... اما نمی تونید واقعا به من فکر کنید؟ ... 

 

 

خسته و کلافه ... تمام وجودم پر از التماس شده بود ... 

- نه نمی تونم دکتر دایسون ... نه وقتش رو دارم، نه ... چند لحظه مکث کردم ... بدتر از همه ... شما دارید من رو انگشت نما و سوژه حرف دیگران می کنید ...

 

- ولی اصلا به شما نمیاد با فکر و حرف دیگران در مورد خودتون ... توجه کنید ... یهو زد زیر خنده ... اینقدر شناخت از شما کافیه؟ ... حالا می تونید بهم فکر کنید؟ ... 

 

 

 

- انسان یه موجود اجتماعیه دکتر ... من تا جایی حرف دیگران برام مهم نیست که مطمئن باشم کاری که می کنم درسته ... حتی اگر شما از من یه شناخت نسبی داشته باشید ... من ندارم ... بیمارستان تمام فضای زندگی من رو پر کرده ... وقتی برای فکر کردن به شما و خوصیات شما ندارم ... حتی اگر هم داشته باشم ... من یه مسلمانم ... و تا جایی که یادم میاد، شما یه دفعه گفتید ... از نظر شما، خدا ... قیامت و روح ... وجود نداره ... 

 

در لاکر رو بستم ...

- خواهش می کنم تمومش کنید ...

 

و از اتاق رفتم بیرون ... 

در زندگی بکوشلباس صبر بر تن بپوشبا دانایان بجوشعزت نفس را به هیچ قیمتی مفروش

تشکرات از این پست
nargesza
دسترسی سریع به انجمن ها