0

خاطرات

 
salma57
salma57
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 35499
محل سکونت : گیلان

قسمت چهل و نهم: خداحافظ زینب
یک شنبه 29 آذر 1394  10:27 AM

تازه می فهمیدم چرا علی گفت ... من تنها کسی هستم که می تونه زینب رو به رفتن راضی کنه ... اشک توی چشم هام حلقه زد ... پارچ رو برداشتم و گذاشتم توی یخچال ... 

دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم ...

- بی انصاف ... خودت از پس دخترت برنیومدی ... من رو انداختی جلو؟ ... چطور راضیش کنم وقتی خودم دلم نمی خواد بره؟ ... 

 

 

برای اذان از اتاق اومد بیرون که وضو بگیره ... دنبالش راه افتادم سمت دستشویی ... پشت در ایستادم تا اومد بیرون... زل زدم توی چشم هاش ... با حالت ملتمسانه ای بهم نگاه کرد ... التماس می کرد حرفت رو نگو ... چشم هام رو بستم و یه نفس عمیق کشیدم ...

 

 

- یادته 9 سالت بود تب کردی ...

سرش رو انداخت پایین ... منتظر جوابش نشدم ...

- پدرت چه شرطی گذاشت؟ ... هر چی من میگم، میگی چشم ...

التماس چشم هاش بیشتر شد ... گریه اش گرفته بود ...

- خوب پس نگو ... هیچی نگو ... حرفی نگو که عمل کردنش سخت باشه ...

 

پرده اشک جلویدیدم رو گرفته بود ...

- برو زینب جان ... حرف پدرت رو گوش کن ... علی گفت باید بری ...

 

و صورتم رو چرخوندم ... قطرات اشک از چشمم فرو ریخت ... نمی خواستم زینب اشکم رو ببینه ... 

 

 

 

تمام مقدمات سفر رو مامور دانشگاه از طریق سفارت انجام داد ... براش یه خونه مبله گرفتن ... حتی گفتن اگر راضی نبودید بگید براتون عوضش می کنیم ... هزینه زندگی و رفت و آمدش رو هم دانشگاه تقبل کرده بود ... 

 

 

پای پرواز ... به زحمت جلوی خودم رو گرفتم ... نمی خواستم دلش بلرزه ... با بلند شدن پرواز، اشک های من بی وقفه سرازیر شد ... تمام چادر و مقنعه ام خیس شده بود ...

بچه ها، حریف آرام کردن من نمی شدن ...

 

در زندگی بکوشلباس صبر بر تن بپوشبا دانایان بجوشعزت نفس را به هیچ قیمتی مفروش

تشکرات از این پست
nargesza
دسترسی سریع به انجمن ها