اسكندر و ديوژن
دوشنبه 6 دی 1389 8:33 PM
| هنگامي كه ((اسكندر))، به عنوان فرماندار كل يونان انتخاب شد، از همه طبقات براي تبريك نزد او آمدند، اما ((ديوژن)) حكيم معرف نزد او نيامد. اسكندر خودش به ديدار او رفت ؛ و شعار ديوژن قناعت و استغناء و آزادمنشي و قطع و استغناء و آزاد منشي و قطع طمع از مردم بود. او در برابر آفتاب دراز كشيده بود، وقتي احساس كرد كه افراد فراواني، به طرف او مي آيند كمي برخاست و چشمان خود را به اسكندر كه با جلال و شكوه پيش مي آمد خيره كرد، ولي هيچ فرقي ميان اسكندر و يك مرد عادي كه به سراغ او مي آمد نگذاشت، و شعار بي نيازي و بي اعتنايي را همچنان حفظ كرد. اسكندر به او سلام كرد و گفت: اگر از من تقاضايي داري بگو! ديوژن گفت: يك تقاضا بيشتر ندارم. من دارم از آفتاب استفاده مي كنم و تو اكنون جلو آفتاب را گرفته اي، كمي آن طرف تر بايست ! اين سخن در نظر همراهان اسكندر خيلي ابلهانه آمد و با خود گفتند: عجب مرد ابلهي است كه از چنين فرصتي استفاده نمي كند! اما اسكندر كه خود را در برابر مناعت طبع و استغناي نفس ديوژن حقير ديد، سخت در انديشه فرو رفت. پس از آن كه به راه افتاد. به همراهان خود كه حكيم را مسخره مي كردند گفت: به راستي اگر اسكندر نبودم، دلم مي خواست ديوژن باشم. |
||
|