⭕️زندگی مثل يک کلاف کامواست :
⭕️از دستت که در برود می شود،کلاف سر در گم...
⭕️گره می خورد،
⭕️می پيچد بهم،
⭕️گره گره می شود،
⭕️بعد بايد صبر کنی...
⭕️گره را به وقتش با حوصله وا کنی،
⭕️زياد که کلنجار بروی،گره بزرگتر می شود...
⭕️کورتر می شود...
⭕️يک جايی ديگر کاری نمی شود کرد،
⭕️بايد سر و ته کلاف را بريد...
⭕️يک گره ظريف کوچک زد ؛
⭕️بعد آن گره را توی بافتنی يک جوری قايم کرد،
⭕️محو کرد...
⭕️يک جوری که معلوم نشود...
⭕️يادت باشد گره های توی کلاف
⭕️همان دلخوری های کوچک و بزرگند...
⭕️همان کينه های چند ساله...
⭕️بايد يک جايی تمامش کرد
⭕️سر و تهش را بريد...
⭕️زندگی به بندی بند است به نام "حرمت"
⭕️که اگر آن بند پاره شود،کار زندگی تمام است...
⭕️کلاف زندگی ات بی گره،
⭕️دلت شادِ شاد دوستِ مهربانـــــم...