این روزها ,
این شب ها ,
که برای خرید آجیل شب یلدا به بازار می رویم ,
حواسمان به بچه های کارهم باشد .
در کنار خرج هایی که می کنیم , شادی را , خاطره ی شبِ طویل شان کنیم .
بگذاریم , با لبخند بخوابند ...
از فال فروش گرفته تا گل فروش که یلدایمان را دلنشین می خواهند .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
...و زمان مي گذرد
من ديگر كودك نيستم
هر چند دلم پيش
كفش سوتيهاي پشت شيشه است
و دوستانم چه لذتي مي برند
وقتي ديگران بستني مي خورند
مهم نيست! مهم، تغيير است
فال فروش بودم
دود فروش شدم
دنبال كودكي خود
به سطل آشغال ها سفر كردم
كوچه ها چه گرم خيابان ها روشن
حال كه نيازي به شلوغي نيست
ميان ازدحام له مي شوم...
با آغوش بيگانه ام
پدرم مي خواست،
در بغل كردن من ركوردشكن شود
به تعداد انگشتانش!
طفلك، دو انگشت كم داشت!
و خواهرم وقتي چشمانش را باز
كرد
پدرم باز هم كور شد
و فال فروشي دمار از روزگارمان درآورد
كوچه ها سرد شد خيابان ها تاريك چشمان گربه ولگرد روشن
خورشيد در اوج غروب!
ولي مي دانم چيزي خواهد آمد
كه زمستان گور هم، آمدنش را
احساس خواهد كرد و بعد بهار
بعد...
و بعد