انسانهای بسياری در دنيا بر اثر نداشتن لقمهای نان خالی، از گرسنگي میميرند اما تعداد بيشتری در اثر نبود جرعهای ناچيز از محبت و عشق با زندگي وداع میکنند. "مادر ترزا"
به عنوان کوچکترين دختر خانواده، اغلب من در ميهمانیهای خانوادگی کنار مادربزرگ بودم تا اسباب راحتي و آسايش او را فراهم کنم. مادربزرگ لوس، قد بلند و بسيار لاغراندام بود. موهای خاکستری بافتهشده و چشمانی نافذ و مصمم داشت. همه اعضای خانواده از مهارت و استادياش در باغباني آگاه بودند. هر گاه مادربزرگ به ديدن ما ميآمد پاکتهايي از دانههای گياهان باغچه خود را نيز به همراه میآورد. دانهها بسيار مرتب بستهبندی شده بودند و مادربزرگ روی هر کدام با دستخط خوانا و زيبای خود نام، طرز کاشت و مراقبت از گياه را نوشته بود.
او به هر کدام از سه خواهرم دانه گوجهفرنگي، جعفری و يا هويج ميداد تا در باغچه خانه بکارند. چون آنها بيحوصله و کمطاقت بودند و به باغباني علاقه زيادی نشان نمیدادند دانههايي که روش کاشت آسان داشتند را به آنها میداد، اما دانههاي من با آنها فرق داشت. سهم من هميشه گياهاني بود که به مراقبت و توجه خاصي احتياج داشتند. هنگام ازدواج سومين خواهرم، مادربزرگ هشتاد و چهار سال سن داشت و تک و تنها در خانه خود زندگي میکرد و در آن سن خود به تنهايي از باغچه بزرگ و زيباي خود مراقبت ميکرد. مادربزرگ به عنوان هديه عروسي به هر کدام از خواهرانم کوزه کوچک بلوری پر از دانههای باغچه خود را هديه میداد. دانههای رنگارنگ و گرد در داخل ظرف بسيار زيبا به نظر ميرسيدند. دانههای سنگين لوبيا لايه زيرين را تشکيل داده بودند. طبقه بعد دانههای ذرت بودند که به طرز زيبايي برق انداخته شده بودند و مشخص بود خوشههای زيباي آنها چند ماه پس از قرار گرفتن در دل خاک به خورشيد سلام خواهند کرد. رديف بعد دانههای صاف خيار و کدو و هندوانه بود که در لابهلای آنها دانههای سبک جعفری قرار داشتند. در بالای ظرف بلور، يک دستمال ابريشمی، دانههای خوشبو مانند نعنا و ريحان را از بقيه جدا میکرد. کوزه بلور در براقي داشت و با روبان بسيار زيبا و رنگارنگي تزيين شده بود. بهترين دانهها که برای سالها باغباني لازم بود به عنوان هديه برای زوج جوان در ظرف قرار داشت. دو سال بعد مادربزرگ سکته كرد و ديگر نتوانست تنها زندگي كند. او به يک مرکز نگهداری از سالمندان فرستاديم. مادربزرگ نتوانست در مراسم ازدواج من شرکت کند اما وقتي در بين هديهها کوزه بزرگ شيشهای را که به طرز بسيار زيبايي تزيين شده بود، ديدم موجي از شادی قلبم را فرا گرفت. اما برخلاف کوزههای خواهرانم، دانهها با ظرافت و سليقه چيده نشده بودند. مخلوطي از دانههای مختلف با آشفتگي روی هم قرار گرفته بود. انگار که از قبل همه دانهها با هم مخلوط شده بودند و کسي با شتاب و بدون حوصله آنها را در ظرف ريخته بود. حتي در ظرف نيز زنگ زده بود. اما با به ياد آوردن وضعيت جسماني مادربزرگ، از اينکه با وجود بيماری باز هم به فکر من بود و رسم زيبايش را برای من نيز اجرا کرده بود، خوشحال شدم و در دل از توجه او تشکر کردم.
پس از ازدواج به دليل موقعيت کاری همسرم مجبور شديم در آپارتمان کوچکي زندگي کنيم که باغچهای نداشت. ظرف دانهها را در اتاق نشيمن خانه قرار دادم. ميدانستم در چنين جايي امکان داشتن باغچهای کوچک محال است اما هر روز به آن نگاه ميکردم و خود را با رويای داشتن باغچهای زيبا در آينده تسلي میدادم. میدانستم که آنها روزی بايد به محل اصلي خود يعني خاک برگردند.
با تولد پسرهای دوقلويم، مادربزرگ فوت کرد. وقتي بچهها شروع به راه رفتن کردند، ظرف دانهها به روی يخچال منتقل شد تا فرشتههای کوچک من آن را نشکنند. سرانجام به خانهای رفتيم که حياط نسبتا بزرگي داشت اما هنوز آفتاب و نور کافي برای رشد گياهان نداشت.
انگار بچهها يک شبه بزرگ شدند. خيلي طول نکشيد که هر يک مستقل شدند و سراغ زندگي خود رفتند همسرم هم يواش يواش به سالهای بازنشستگي خود میرسيد. بالاخره زمان نقل مکان به خانهای كه باغچه داشته باشد، نزديک میشد. باغچهای که با آن ساعات يکنواخت روز را با باغباني، به دقايقي پرنشاط و پر انرژی تبديل کنيم. باغچهای که میتوانستم در آن دانهها را به جايگاه اصلي خود برگردانم و شاهد زحمات مادربزرگ در گلچين کردن بهترين دانههای باغچهاش باشم. اما درست يک سال بعد همسرم در اثر يک تصادف رانندگي از گردن به پايين فلج شد و تمام پسانداز ما صرف هزينههای فيزيوتراپي او شد. البته در اثر درمان، دوباره توانست دستها و بازوهايش را كمي حركت بدهد اما براي انجام کارهای روزانه خود احتياج به يک پرستار تمام وقت داشت.
به زودي مارك از بيمارستان مرخص ميشد. مشكلات مالي و فشار زندگي روي شانههايم سنگيني ميكرد. وضعيت مالي مناسبي نداشتيم به همين علت نمیتوانستم برايش پرستار بگيرم. تمام پساندازم تمام شده بود. خواهرم که نزديک خانه ما زندگي میکرد هر روز به ما سر میزد و مرا مجبور میکرد که حداقل چند لقمه غذا بخورم. يك روز ظرف دانهها را روي يخچال ديد و پرسيد: "اين چيه؟"
گفتم: "هديه مادربزرگ! يادت میآيد به هر کدام از ما در مراسم ازدواجمان يک ظرف دانه داد.
خواهرم گفت: "يعني از آن زمان تا به الان هنوز در آن را باز نکردهای؟"
در پاسخ گفتم: "خوب دليلي برای باز کردن نبود چون حتي يک وجب خاک درست و حسابی برای پرورش و کاشت اين دانهها نداشتم."
خواهرم با هيجان فراوان ظرف دانهها را در يک دست گرفت و با دست ديگرش بازوی مرا گرفت و با خود به سمت اتاق نشيمن کشيد. بالاخره پس از تلاش زيادي موفق شد در آن را باز کند و محتويات کوزه را روی ميز خالي کند. دانهها هر کدام گوشهای رها شدند. فرياد زدم: "چه کار میکني؟" و شروع كردم به جمع کردن دانهها. روي ميز يک پاکت زرد و قديمي که به آن چند دانه هم چسبيده شده بود، افتاده بود. در داخل پاکت زرد قديمي پنج ورقه سهام که هر کدام ارزش مالي قابل توجهي داشت و يک کاغذ کوچک به چشم ميخورد. وقتي کاغذ را باز کردم روی کاغذ نوشته شده بود: "چشمانت را خوب باز کن! به دنبال نقطهای بگرد تا بتوانی در آنجا دانهای برای نفر بعدی بکاری."
خواهرم از من پرسيد: "هيچ ميداني هر کدام از اينها چه قدر ترقي کرده و الان چه قدر ارزش دارد؟ اگر به اسامی اين شرکتها در بازار بورس نگاه کني ميبيني كه همه در صدر جدول هستند."
دستم را دراز کردم و مشتي از دانهها را برداشتم و زير لب دعايي برای روح مادربزرگ خواندم و در دل از او تشکر کردم. من در ظاهر باغچهای نداشتم اما او در تمام اين سالها از راه دور برای من باغچهای را ايجاد کرده بود که حالا درست در لحظه احتياج و نياز به بار نشسته بود. اگر چه مادربزرگ با عجله دانهها را روی هم قرار داده بود اما از نظر عشق و علاقه و زيبايي معنوی خود ذرهای كم نگذاشته بود. او با اين کار خود فقط در ظرف دانه نگذاشته بود. بلکه ايثار، مهرباني و يک دنيا عشق را در داخل ظرف دانهها قرار داده بود. و حالا اين من بودم که بايد دانهها را به خانه اصلی خود يعني خاک برمیگرداندم.
منبع:بهاره حاجيلي-مجله موفقیت