0

هيچي بهش نمي گين؟

 
nazaninfatemeh
nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 81124
محل سکونت : تهران

هيچي بهش نمي گين؟
یک شنبه 19 مهر 1394  11:16 AM

راوي :همرزم شهيد
منبع :كتاب حسين خرازي
بي سيم چي گفت« حاج حسين بود. گفت فعلا توي سنگر ها باشيد ، آتيششون يه كم بخوابه . بعد مي ريد جلوم» گفتم « چشم » بچه هاي گردان را فرستادم توي سنگرهاشان. نمي شد براي وضو رفت بيرون ، تيمم مي كرديم. زير چشمي نگاهش مي كردم بلند شد رفت بيرون . برگشتم بقه را نگاه كردم . گفتم « هيچي بهش نمي گين؟» يكي گفت « چي بگيم ؟ به فرمانده لشكر بگيم خطرناكه، نرو بيرون؟» رفتم جلوي در . داشت جا نمازش را پهن مي كرد. پرده ي سنگرها يكي يكي كنار مي رفت . بچه ها سرك مي كشيدند، اين طرف را نگاه مي كردند. جمع شده بودند جلوي در سنگر. مي گفتند « راه نميافتيم؟ هوا روشن شده كه .» هنوز مي كوبيدند.

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

تشکرات از این پست
mhzahraee salma57
دسترسی سریع به انجمن ها