هيچي بهش نمي گين؟
یک شنبه 19 مهر 1394 11:16 AM
راوي :همرزم شهيد
منبع :كتاب حسين خرازي
بي سيم چي گفت« حاج حسين بود. گفت فعلا توي سنگر ها باشيد ، آتيششون يه كم بخوابه . بعد مي ريد جلوم» گفتم « چشم » بچه هاي گردان را فرستادم توي سنگرهاشان. نمي شد براي وضو رفت بيرون ، تيمم مي كرديم. زير چشمي نگاهش مي كردم بلند شد رفت بيرون . برگشتم بقه را نگاه كردم . گفتم « هيچي بهش نمي گين؟» يكي گفت « چي بگيم ؟ به فرمانده لشكر بگيم خطرناكه، نرو بيرون؟» رفتم جلوي در . داشت جا نمازش را پهن مي كرد. پرده ي سنگرها يكي يكي كنار مي رفت . بچه ها سرك مي كشيدند، اين طرف را نگاه مي كردند. جمع شده بودند جلوي در سنگر. مي گفتند « راه نميافتيم؟ هوا روشن شده كه .» هنوز مي كوبيدند.
از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست