0

شهردار شهید

 
lenditara1
lenditara1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 9088
محل سکونت : همین دورو ورا

شهردار شهید
چهارشنبه 8 مهر 1394  2:08 PM

شهردار شهید

پیرزن همانطور كه با دستش به آن تیرك چوبی شكسته تكیه داده بود، یك ریز ناله و نفرین می‌كرد. حق داشت؛ سیل، تمام خانه و زندگی‌اش را به هم ریخته بود.

مرد جوان از كار ایستاد؛ با پشت دست راستش عرق از پیشانی گرفت. از روی رضایت، لبخندی بر لبانش نقش بست:‌« خُب این هم از این. دیگه تمام شد مادرجان ! اگر اجازه بدین ما دیگه مرخص بشیم و برسیم به بقیه خونه‌ها»

پاچه‌های شلوارش را كه تا زانو بالا زده بود، محكم كرد و بیلش را برداشت كه برود. از پشت سر، صدای پیرزن شنیده شد:

« خدا خیرت بده جوون، پیر شی الهی.كاشكی این آقای شهردار هم یه جو، غیرت تو رو داشت. خدا از سر تقصیراتشون بگذره كه اصلاً به فكر مردم نیستن و فقط دنبال خوشی خودشونن ... »

مرد جوان ایستاد. سرش را پایین انداخت و با خجالت، آرام گفت: « حلالمون كنین مادر » و رفت. قبل از آن كه پیرزن اشك‌هایش را ببیند. خبر خیلی زود در شهر پیچید. پیرزن هم از طریق تلویزیون با خبر شد: « مهدی باكری، شهردار ارومیه، صبح دیروز در جبهه‌های حق علیه باطل به دست مزدوران بعثی به شهادت رسید.»

چه‌قدر چهره آقای شهردار، برای پیرزن آشنا بود !

***

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها