0

خاطرات حاج آقا

 
gh_golpa
gh_golpa
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1388 
تعداد پست ها : 1224
محل سکونت : اصفهان

خاطرات حاج اقا(4) - عرفان فلفلی حاج اقا درهند
شنبه 11 دی 1389  9:11 AM

   از آن لحظه ای  که وارد بمبئی شدم علی رغم تصور قبلی با شهری کثیف و شلوغ ،فقر شدید و ثروت عجیب مواجه شدم .

  بهترین کار این بود که هتلی را در منطقه شیعه نشین  بندی بازار اجاره کنم.

 وارد هتل نشده با استقبال گرم صاحب هتل مواجه شدم .ظاهرا صاحب هتل هم مسلمان بلکه شیعه بود. برای همین به محض ورود من وتحویل اتاق، از من درخواست کرد که حاج آقا باید ناهار  منزل من باشی.

من هم از ترس غذا های تند هندی که وقتی می خوری باید آتش نشانی بیاد و خاموشت کند قبول نکردم.

 

حالا هر چی من از ترس غذاهای تند هندی بهانه می آوردم او پافشاری می کردکه مرغ یک پا بیشتر نداردتا اینکه من هم تسلیم شدم.( شماهم یک کمی  از این هندی ها یاد بگیریدفقط می توانید مفت و مجانی وبلاگ حاج آقارا بخوانید؟ شد یکبار ما را ناهار دعوت کنید؟)

 

 

بلاخره توفیق نصیب مدیر هندی هتل شد که حاج آقا داودی مهمانش شوداما به شرطی که برای من غذا با فلفل کم درست کند.(حال می کنی چقدر نوشابه برای خودم باز می کنم)

 

 به قول مادربزرگ های شیرازی چشمتان روزگار بد را نبیند، سفره ناهار که پهن شد دو مدل غذا در سفره گذاشتند .

 

یکی غذای خودشان که انواع فلفل سرخ و سیاه و سبزوغیره را داشت، بجای سبزی همراه غذا فلفل می خوردند.

 

 

 دوم غذای مخصوص حاج اقا بود که فلفلش به قول هندی های ناچیز بوداما برای من و شما انقدر بودکه بعداز خوردن اولین لقمه غذایک لحظه احساس کردم چشمان مبارک حاج اقا دور کله مبارکتر دارد می چرخد  و مثل کسی که لحظات آخر عمرش همه خاطرات زندگی خود را به یاد می آورد، من همه ی شما خواننده های عزیز وبلاگ رادر یک لحظه به یاد آوردم(مثلا دارم به یاد می اورم) بعد شما می گویید حاج اقا شما بی وفا هستید درحالی که من در بهترین لحظات زندگی به یاد شما هستم.

 

 

 از برکات دیگر غذای آن روز این بود که تا دو روز به لهجه ی غلیظ هندی صحبت می کردم وزبان شیرین فارسی را به کلی فراموش کرده بودم .

 

اما از منبر رفتن هایم برایتان بگویم مثل حرف زدن عرفا شده بود که همیشه اشک از چشمانشان جاری است.

مردم وقتی به من نگاه می کردند با تعجب و حیرت از معنویت من پیش خودشان می گفتند: عجب روحانی با تقوایی است! که همراه با منبر رفتنش گریه هایش قطع نمی شود!! غافل از اینکه عرفان من از نوع عرفان فلفلی بود.

 

راستش را بخواهید عارف بودن یا به زبان دیگر غذای فلفلی خوردن هم بد نیست!


باورتان نمی شود یکبار امتحان کافیه

 

 

 

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها