0

دلنوشته برای حاجیان منا

 
salma57
salma57
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 35499
محل سکونت : گیلان

پاسخ به:دلنوشته برای حاجیان منا
دوشنبه 6 مهر 1394  5:44 PM

بعد یک عمر منتظر ماندن

اسم بابا در امده امسال

شادی از چشمهاش معلوم است

همه یِ خانه سر خوش و خوشحال

یازده سال ِ منتظر مانده

زائر خانه ی خدا بشود

یازده سالِ گریه میکرده

راهیِ مروه و صفا بشود

وقت رفتن برای بدرقه اش

همه تا پای کاروان رفتیم

زیر قرآن کمی تبسم کرد

گفت نامهربان ،گران ،رفتیم

هرکسی حاجتی به او میگفت

بچه ام را دعا بکن حاجی

مادرم مدتیست بیمار است

جای ماهم صفا بکن حاجی

در مدینه بقیع یادم باش

هر کسی داشت خرده حاجاتی

خواهر کوچکم صدایش زد

یک لباس عروس و سوغاتی

رفت بابا سوار ماشین شد

بغض مادر که ناگهان ترکید

گفت باگریه و دعایی خواند

به سلامت برید و برگردید

تِِلِفن زد پدر به او گفتم

ریسه های حیاط را بستم

کار دارد هنوز کوچه ولی

سخت دلتنگ و منتظر هستم

گفت: مُحرم شدیم در شجره

حس و حالش شده است معراجی

گفت: باید کچل شوم پسرم

بعد از این ها به من بگو حاجی

خواهرت هر چه گفته بود آنجا

همه را یک به یک خریدم من

راستی، ساعتی که تو گفتی

هر چه گشتم ولی ندیدم من

گفت: چونکه مدینه اولی است

قبل عید غدیر می آید

کارها را عقب نَیندازم

به خیالی که دیر می آید

تِلِفن قطع شد و ما هر روز

از رسانه پی خبر بودیم

گاه مشعر و گاه هم عرفات

چشم گردان، پیِ پدر بودیم

روز قربان حدود ساعت ده

خبری زود  حرف مردم شد

کشته های زیاد در عرفات

عید در کام مادرم گم شد

زنگ خانه مدام هی میزد

خبر از مکه و منا دارید؟

پدر آیا سلامت و خوب است؟

صدقه هم کنار بُگذارید

خواهر کوچکم نمی فهمید

مادرم منحنی و خم شده بود

انتظار و سکوتِ نافرجام

خانه یکسر تمام غم شده بود

اسم ها را دوباره می خواندیم

دارد آمار می رود بالا

صد و ده _نه  دویست _نه  سیصد

ناگهان اسمی آشنا حالا

مادر از حال رفته غش کرده

چند زن دور او به دلداری

خواهرم کوچک است، دق نکند

پس کجایی پدر بیا یاری

صوت قرآن  صدای الرحمان

راه را طی نکرده  برگشتیم

خواب هستم و یا که بیدارم

چقدر زود بی پدر گشتیم

گفته بودی که زود می آیی

قول دادی درست قبل غدیر

پای قولت چرا نماندی پس؟

حق بده پس اگر شدم دلگیر

داده بودم برات بنویسند

روی یک پرچم بلندِ سه رنگ

پدرم حجُ و سعی تو مقبول

و کنارش دو بیت شعر قشنگ

چقدر نقشه بود توی سرم

مثلاً نقل وقت آمدنت

گوسفندی برات سر ببریم

یک عرق چین به رنگ پیروهنت

کارتهایی که نام تو خورده

دعوت دوستان به صرف نهار

چه بگویم به دخترت بابا

نه، نمانده براش صبر و قرار

چه کسی می دهد به او پاسخ

گونه ای که به او زیان نرسد

کاش ساکی که پر ز سوغاتی است

هرگز اینجا به دستمان نرسد

چِقٓدٓر زود دیر شد بابا

خستگی مانده است تویِ تنم

از سفر قبل آمدن باید

ریسه ها را یکی یکی بِکَنَم

راستی گوییا اجل نگُذاشت

سر خود را کچل کنی بزنی

گفته بودی بگویمت حاجی

حاج بابای مهربان منی

 

“سیدامیرحسین میرحسینی”

در زندگی بکوشلباس صبر بر تن بپوشبا دانایان بجوشعزت نفس را به هیچ قیمتی مفروش

تشکرات از این پست
nazaninfatemeh aftabm amirhossein1392 ali_kamali ravabet_rasekhoon farnaz_s khoda1393
دسترسی سریع به انجمن ها