0

داستان های آموزنده 2

 
ali3027
ali3027
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : تیر 1394 
تعداد پست ها : 132
محل سکونت : مرکزی

داستان های آموزنده 2
پنج شنبه 8 مرداد 1394  11:39 AM

برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستان‏های روانی رفتیم.  

بیرون بیمارستان غلغله بود. چند نفر سر جای پارک  

ماشین دست به یقه بودند.  


چند راننده مسافرکش سر مسافر با هم دعوا داشتند 

 و بستگان همدیگر را مورد لطف  

قرار  می‏دارند

وارد حیاط بیمارستان که شدیم، دیدیم جایی است آرام  

و پردرخت. بیماران روی نیمکت‏ها نشسته بودند  

و با ملاقات کنندگان گفت‏وگو می‏کردند.

بیماری از کنار ما بلند شد و با کمال ادب گفت:  

من می‏روم روی نیمکت دیگری می‏نشینم که شما  

راحت‏تر بتوانید صحبت کنید.


پروانه زیبایی روی زمین نشسته بود. بیماری پروانه را  

نگاه می‏کرد

 و نگران بود که زیر پا له شود. 

 
آمد آهسته پروانه را برداشت و کف دستش  

گذاشت تا پروازکندو برود.

ما بالاخره نفهمیدیم بیمارستان روانی  

این‏ور دیوار است  یا آن‏ور دیوار

تشکرات از این پست
nargesza
دسترسی سریع به انجمن ها