گاهی میان دنیایی از احساس های غریب و همیشگی...فراموشکار می شوم..
آنقدر که حتی مرگ لحظه هایم را فقط نظاره می کنم...
گاهی خود را میان دنیایی از خواسته هایی می بینم
که حتی به مرز توانستن هم نرسیدند و در اوج رویا پرپر شدند...
گاهی تصویری مات از گذشته ایی دور،
حکم دریایی ست و لحظه های حال من همچون وزنه های سنگینی
به دست و پایم اویخته که مرا به قعر مرگ می کشاند...
گاهی دلم پر است از گلایه هایی به وسعت یک تاریخ بسیار دور،
اما افسوسی بی باور
و سکوتی نگران همراه همیشگی ثانیه های من..
گاهی دلم چقدر به حال قطره اشک معصومی که در گوشه چشمان بغض کرده ام
لابه لای پلک های خسته ام آواره است ،می سوزد...
دلم پرواز بلندی می خواهد تا بینهایت آسمان و دیگر هیچ..................................... .