پاسخ به:پاسخ به:دلشکسته
شنبه 4 مهر 1394 6:08 AM
تکه ای یخ عاشق خورشید شد...
گفت ای خورشید من، برمن بتاب...
بی تو از سرمای خود یخ میزنم...
میخورم درخود همیشه پیچ وتاب...
با نگاه گرم و زیبایت بیا...
روزهایم را کمی شاداب کن...
بوسه های نرم گرمت رافقط...
برسرو بر روی من پرتاب کن...
گفت خورشید، ای یخ زیبای من...
عمرتو اینگونه پر پر میشود...
دوستی بامن برایت خوب نیست...
عمرکوتاه تو کمتر میشود...
صحبت خورشید، یخ را آب کرد...
بیشتر آشفته و بی تاب کرد...
نور خورشید و هوای گرم، نه...
تکه یخ را گرمی "عشق" آب کرد