0

دلشکسته

 
farnaz_s
farnaz_s
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1392 
تعداد پست ها : 7586
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:پاسخ به:دلشکسته
یک شنبه 18 مرداد 1394  2:38 PM

 غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست

غنچه انروز ندانست این گریه ز چیست!

باغ پر گل شد وهر غنچه به گل شد تبدیل

گریه ی باغ فزون تر شدو چون ابر گریست

باغبان امد و یک یک همه گل ها را چید

باغ عریان شد و دیدند که از گل خالیست

باغ پرسید چه سودی بری از چیدن گل؟

گفت پژمردگی اش را نتوانم نگریست

همه محکوم به مرگند،چه انسان چه گیاه

این چنین است همه کار جهان تا باقیست

گریه ی باغ از این بود که او میدانست

غنچه گر گل بشود،هستی از او گردد نیست

رسم تقدیر چنین است و چنین خواهد بود

میرود عمر ولی خنده به لب باید زیست ...


☆☆ خداوندا، اراده ام را به زمان کودکی بازگردان ☆☆

 

☆☆ همان زمان که برای یکبار ایستادن هزار بار می افتادم اما نا امید نمی شدم ☆☆

 

ツ وبلاگ لبخند زیبای زندگیツ

 

 ☆☆  مدیر تالار ادبیات ☆☆

 

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها