پاسخ به:وجدان كاري در نهج البلاغه
چهارشنبه 1 دی 1389 6:17 PM
وجدان ميزان سنجش:
چه ظلماتست اين شيي نامتناهي (درون- وجدان) كه همه افراد بشر آنرا با خود دارند و با نوميدي بسيار تمنيات دماغ و اعمال زندگي خود را به آن ميسنجند. مفهوم سنجش را با دو شكل ميتوان تفسير نمود:
1- سنجش واقعيات و تشخيص حق و باطل با ساختن قضيه يا يك اصل مثلاًعهدهدار بودند پرداخت وام واقعيتي است از هزاران واقعيات كه در زندگي انساني وجود دارد وجدان اين واقعيت را با نظر به اصول و قوانين اجتماعي انساني ميسنجد. در نتيجه پرداخت و از عهده برآمدن وام را حقيقت (وجدان) و تخلف از پرداخت را باطل تشخيص ميدهد.
2- سنجش واقعيات فقط از نظر تاثر و انعكاس نتيجه جريان خارجي در وجدان بوده و وجدان هيچگونه قضيه يا اصلي نميسازد مانند سرخ شدن صورت انساني در موقع خجلت و شرمندگي و انبساط و شكفتگي در موقع خرسندي و رضايت.
ما اين دو جنبه را در درون خود ميبينيم يعني هم شناختن اصول و قوانيني را كه در نتيجه سنجشها بدست ميآيد و هم تاثر و منعكس ساختن نتيجه جريان واقعي را در پديدههاي زندگي كه پيش مي آيد.
منعكس ساختن اثري در وجدان از امتيازات خارجي يا دروني يك مسئله كاملاً روشن است يعني چنانكه شكنجه يا آرايش را در درون خود احساس ميكنيم همچنان وجداني را كه مانند ميزان الحراره استي كه وسيله سنجش نيكيها و بديهايي را كه انجام دادهايم بوسيله آن دريافت ميكنيم.
عوامل تئوريك و رواني عدم وجدان كار در ميان مسلمين:
آدمي تا زماني كه مسالهاي از نظر تئوريك حل نكند در مقام عمل يقيناً با موانعي مواجه خواهد شد. بالاخره يا بايد عمل را عوض كرد و يا انديشه را . و از آنجاييكه پيشهها تابع انديشههايست لذا رفتار و اعمال انسانها منبعث از نوع انديشهاي است كه به آن اعتقاد دارد. پذيرفتني نيست كه بگوييم انديشه ما يك چيز جداگانهاي است و انديشه يك امر جدا. بلكه بايد بگوييم آدمي وقتي در مقام عمل نميتواند مطابق انديشهاش رفتار كند يواش يواش نسبت به انديشه پيشين خود با تسامح برخورد مي كند و درصدد توجيه و تعديل آن برمي آيد.
الف)توجيه غلط توكل و تاثير آن در عمل: در قرآن و احاديث مسلمانان به زندگي متوكلانه دعوت شدهاند و بر آنها فرض شده كه در زندگي خود به خداوند توكل كنند. اما در اثر توجيهات و تفسيرات غلط و نابجاي صوفيه توكل را آنچنان كه بايد جايگاه خود را پيدا نكرده است. تلقي آدميان از توكل اين است كه كارها را بايد طوري انجام داد كه جاي پايي و جاي دستي براي توكل به خداوند باقي ماند لذا راه صحيح آن است كه آدمي در انجام امور خود دقت و كارايي لازم را بكار نبرد تا بخشي از كار بلنگد و در آن بخش بتوان به خدا توكل كرد و الا معناي توكل كه ترك تدبير است درست درآيد؟ اما واقعيت توكل چيزي غير از اين است چه توكل در اموري صادق است كه خداوند دست آدمي را از انجام آنها و از نشان دادن عكسالعمل منع كرده است. بعنوان مثال وقتي ما آخر استنباطات را درباره زلزله بعمل آورديم از آن پس بايد متوكلانه منتظر اوامر ديگر الهي باشيم. پس آن بخش از كاري كه به ما انسانها واگذار شده قطعاً بايد با آخرين و تا آخرين مرحله كار انجام دهيم و هيچ جاي توجيه براي كم كاري و عدم دقت نميماند، لذا اينگونه تعبير از توكل براي برخي از آدميان توجيه گر عدم وجدان كاري شده است.
در صورت تمایل پیام بدید