شعر و متون ادبی
دوشنبه 7 اردیبهشت 1394 9:51 AM
|
گفتم و گفتی |
|
عصری تابستانی وهوایی که کم دیده ای
گفتم: این روزها دل خیلی بهانه تو را می گیرد هوای دیدن تو را دارد گفت: می دانم همه جیز بهانه ای است برای شانه به شانه در حال و هوای با هم بودن رفتن نشستن و گریستن گفتم: چرا گریه؟! رفتن و نشستن درست! اما گریستن را نمی خواهم نه! گفت: برای حرمت نگاه ناگهان تو برای یک دل دریا حرف نگفته گفتم: و برای هر چه گفتم و گفتم و نشنیدی! گفت: برای آنچه خواستم و بودی خواستی و نبودم و برای هر چه که نمی دانم! گفتم: در تمام این سالها که همه از یادش برده بودند تو تنها هستی که هستی! گفت: در این دل دل دلواپسی عزیز دل وقتی تو هستی انگار همه نیستند! شب از آن شبها که در عمرت کم دیده ای دریا دریا ستاره! |
مدیرتالارلطیفه وطنزوحومه