پیمان
دوشنبه 31 فروردین 1394 4:04 PM
گردان امام محمد باقر (ع) گردان خط شكن بود . به همین خاطر خیلی علاقه داشتم در همان گردان بمانم . از این كه مسؤول گردان بودم ، خیلی احساس وظیفه می كردم . از این رو همه ی تلاشم این بود كه بتوانم نقاط ضعفم را بپوشانم و به عنوان یك بسیجی تمام عیار ، در منطقه حضور پیدا كنم . اگر چه هنوز هم نتوانستم غبار راه شهیدان را توتیای چشمم كنم . خیلی تلاش كردم .سیگاری را كه روی لبهای من سوسو می زد بر دارم ، اما متأسفانه همیشه این وسوسه بود كه پیروز می شد ، شهید عمویی خیلی نصیحتم كرد كه از این عادت زشتم دست بكشم ، اما مگر نفس پلید حالیش می شد ! یكبار نیز به من اخطار كرد كه اگر یك بار دیگر این كار را انجام دهم ، مرا به گردان دیگر منتقل خواهد كرد. به هر حال شوق حضور در گردان بود یا تأثیر نفس او ، اقدام به ترك آن كردم و او هم در مقابل این عمل خوب ،در بین گردان مرا مورد تفقد و تشویق قرار داد و با دادن هدیه ، روحم را نواخت كه خیلی از نظر معنوی برایم ارزنده بود . چند ماهی از این ماجرا نمی گذشت كه یك روز ، بار دیگر جلوی بیمارستان رازی قائم شهر ، در حالی كه مشغول روشن كردن نخ سیگار بودم به طور ناگهانی ایشان رادیدم . از شرم تمام وجودم لرزید ، نمی دانستم چه باید بكنم . برای لحظاتی خشكم زده بود . آخر من احترام زیادی برای او قائل بودم . او در حالی كه چشم هایش را تیز كرده بود رو به من كرد و گفت : محمود خجالت نمی كشی ؟ آبروی هر چه بسیجی را بردی . چیزی نمی توانستم بگویم . فوراً سیگار را زیر پاهایم له كردم و گفتم :مطمئن باش كه این آخرینش بود . آن وقت عذر خواهی كردم و به او قول دادم كه دیگر این عادت زشت را تكرار نكنم . از آن پس ، هر بار به سیگار فكر می كنم دست و بالم می لرزد .